شمس الدين محمد كوسج
71
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
همآورد برزو منم در نبرد * به نيزه برآرم ز بدخواه گرد ببينيم تا اين سپهر روان * ز كين كه دارد خليده روان كه بازآيد از جنگ پيروز و شاد * به دو گفت گودرز كاين خود مباد كه ما زنده برجا و شه جنگجوى * چرا بايد اين لشكر و گفتوگوى اگر شاه با وى نبرد آورد * سر سركشان زير گرد آورد تو را دل نبايد بدين كار بست * به پرهيز از مرگ هرگز كه رست كه من چون برآيد به چرخ آفتاب * به شمشير و زوبين از افراسياب ز خون روى هامون چو جيحون كنم * دل و چشم او را پر از خون كنم ز يك تن كه افزون شد اين باك نيست * سرانجام مردم جز از خاك نيست بباشد همه بودنى بىگمان * چنين بود تا بود چرخ روان چو خسرو ز گودرز بشنيد اين * بخنديد از آن شهريار زمين به گودرز بر آفرين كرد و گيو * بر آن نامداران و گردان نيو زواره چو بشنيد آمد دوان * به نزديك رستم خليده روان ز گودرز و خسرو چو بشنيد راز * به پيش برادر همه گفت باز كه گودرز كشواد و خسرو به هم * چه گفتند با يكدگر بيشوكم تهمتن چو بشنيد يك سر سخن * بپيچيد از درد مرد كهن به دو گفت مشنو ازين سان سخن * ره سيستان گيروتندى مكن عمارى بياور مرا در نشان * برو با سواران گردنكشان كه من بىگمانم ازين جنگجوى * كه روى اندرآورد با من به روى نماند به ايران همى برگ و بار * نه اين لشكر نامور شهريار دريغ آن سر و تاج و شاه و سپاه * وزان نامور با گهر پيشگاه تو بگزين يكى لشكر زابلى * زرهدار با خنجر كابلى كه تا من شوم سوى دستان سام * بخوانيم سيمرغ را از كنام